از ابر هم بالاتر

juli 28, 2007


وقتی آدم چاق به زور از در رد شد در شکست .در افتاد زیر پای آدم چاق و له شد . آدم لاغری که آرزوهاش رو فراموش کرده بود بدون توجه به در شکسته وارد شد . آدم چاق دو تا کله داشت . یک کلش برای این بود که وقتی می چرخه زود خودش رو پیدا کنه و سرش گیج نره . کله ی دیگشم کار نمی کرد . آدم لاغر هم دو تا کله داشت . از همون کله های آدم چاق . اما کله ای که تو آدم چاق کار می کرد تو آدم لاغر کار نمی کرد . پس آدم لاغر وقتی می چرخید نمی تونست خودش رو پیدا کنه و هی می چرخید و لاغر تر می شد . اون کله ای که کار می کرد باعث شده بود آدم لاغر آرزوهاش یادش بره .
دوست داشتم خیلی چیزا انجام بدم اما الان که هیچ کدوم از کله هام کار نمی کنه خونه ای با در شکسته با خونه ی بدون در شکسته هیچ فرقی برام نداره و این یعنی من آرزوهام رو فراموش کردم .پس من مثل آدم لاغرم .اما چون لاغرم نمی تونم زیاد دور خودم بچرخم خسته می شم .پس من مثل آدم چاقم . از طرفی چون هیچ کدوم از کله هام کار نمی کنه پس من آرزوهام رو فراموش نکردم چون اگه حتی یکی کار کنه مثل آدم لاغر من آرزوها م رو فراموش می کنم .پس هنوز به یادشونم اما اونقدر چاق شدم که نمی تونم کاری براشون انجام بدم فکر کنم باید اون قدر بچرخم که لاغر بشم . اون وقت شاید در شکسته رو نبینم ولی عملا در شکسته ای وجود نداره چون من دیگه چاق نیستم که با گذشتنم از لای در دره بشکنه.

juli 07, 2007


یکی تمام شب رو روی پل عابر خوابید و صبح شد

یکی تمام روز رو تو خونش بود و شب شد

پرسیدم چرا

گفتی چون خدا این چنین قانون کرده است

گفتم تصویرت از خدا چیست؟

گفتی یک آدم برفی بزرگ

یا یک خورشید.

پدری که هرگز نمی میرد و مادری که هر روز در کنج اتاق منتظر توست.

juni 14, 2007

سلام
یه ساندویچ برام می خری ؟
!!

mei 12, 2007


شش ماه پیش بعد از 28 سال خود را برای اولین بار در آینه دیدم .
باز تاب نور از آینه برایم مفهومی نداشت .
دو روز بعد مردی .
بیست و 8 سال و 6 ماه از من می گذرد .
بییست و 8 سالش را زندگی کرده ام و 6 ماهش را در این ایستگاه قطار آواره شده ام .
دیشب تا صبح به چوب سفید خیره شدم تا همیشه یادت بماند .
می دانم و می دانی فایده ای ندارد .
قطار کهنه همیشه تازگی دارد.
بخشی از کف ایستگاه قطار شده بودم .
رنگ صورتی و قهوه ای موزاییک ها تکرار تازگی کودکیمان است .
وقتی از سرزمینم راندند و بی مکان شد یم.
به این زندگی خو کرده ایم .
پنج ماه و 28 روز است که ما مرده ایم .
دیگران نیز .
ایستگاه قطار مثل آن روز ها پر همهمه نیست .
تغییر کرده است ....

mei 08, 2007


صدا ها پس از شنیده شدن تمام می شوند .
صداهایی که شنیده نمی شوند گم می شوند .
کسانی که نمی شنوند صداهای گم شده را می فهمند .


و شنوندگان صداها را گم می کنند


mei 01, 2007




رود خانه هر روز جهتش را عوض می کرد تا از سرزمین های زیادی عبور کند . با این عمل درخت ها سبزتر می شدند و کویر زندگی می گرفت .اما ماهی های ساکن رودخانه توان رسیدن به دریا را از دست داده بودند و هر روز تعداد بیشتری از آنها جان می سپرد درخت ها زنده می شدند و ماهی ها می مردند
ابر ها به زمین نزدیک شدند و زمین جزئی از آسمان شد بازی ابر و خاک .. ..

april 19, 2007

چهار دیوار خانه اش را کاغذ چسباند و خودش را روی دیوارها نوشت .
سال ها خودش را خواند.
دیوار را پاک کرد .
کسی او را نخواند .
خود را از بر شده بود .
کاغذ ها را کند .
او تمام شده بود .

april 16, 2007

















تکرار تاریک بهار

februari 12, 2007

.سال ها پیش اشک هایش پر از چشم شد.
چشم هایش به زمین افتاد
سال ها بعد از زمین درختهایی روید که میوه یشان چشم بود
کار این درختها این بود که اطراف را خوب بنگرند تا من گول نخورم.
اما من گول خوردم چون این بار خود چشمها گول خورده بودند
به راحتی : به جای این که درخت ها میوه ی چشم بدهند چشم ها میوه ی درخت دادند و وقتی من اطراف را نگاه کردم خیال کردم زمین پر از درخت است .غافل از این که هنوز انفجاری رخ نداده بود که جهانی به وجود آید و زمینی که در آن درختی باشد و نه حجمی که در آن تو به باد ایمان داشته باشی من به چشم هایت.

januari 27, 2007

از وقتی میخ ها به جای تو تصمیم می گیرند هر روز سر کوچه محبت را می بینم .
من به او نگاه می کنم . او را می شناسم . مشوش است .
او مرا می بیند .پر از عاطفه است .
من را میشناسد .پر از نفرت است .
من را نمی شناسد
من به راه خود می روم . او نیز
صبح می شود . او را سر کوچه می بینم
مداد هایش را از من می دزد . کف اتاق نقاشی می کشد
نگران است مبادا کسی کفش هاشی را گلی کند .
نقاشی اش را نیمه تمام قاب می کند و آن را به میخی که به دیوار است می آویزد تا با نگاه کردن به آن از آشفتگی ات کاسته شود .
تو نقاشی را با محبت اشتباه گرفته ای
از وقتی اشتباه می کنی محبت را ندیده ام
از وقتی میخ ها به جای تو تصمیم می گیرند هر روز دروغ گفته ای .